هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
395
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
فلان ( مرد كافر و رفيق فاسق ) را دوست نمىگرفتم كه رفاقت او از پيروى قرآن و رسول حق مرا محروم ساخت و گمراه گردانيد آرى دوستى شيطان براى انسان مايهء خذلان و گمراهى است ) . البلاذرى در انساب الاشراف روايت كرده كه وقتى پيامبر به مدينه هجرت فرمود ، عقبة در خطاب به حضرتش سرود : - اى صاحب اشتر گوش بريده از نزد ما برو به زودى خواهى ديد كه من بر اسب سوار مىشوم . - سر نيزه خود را پس از آنكه در جاى خود بود ، بر شما فرود مىآورم و شمشير ، هر خواستى را از شما مىستاند . او با مشركان به بدر رفت و به دست مسلمانان اسير گشت وقتى فرمان به قتل او داد گفت : اى رسول خدا صبيه را ( فرزندم را ) به كه واگذارم فرمود : به آتش . و از اينجاست كه فرزندان بنى ابى معيط را به « صبية النار » مىخوانند . در « انساب الاشراف » به نقل از عامر الشعبى آمده است كه پيامبر خدا ( ص ) پس از آنكه عقبه به دست مسلمانان اسير افتاد به او گفت : به خدا سوگند كه ترا مىكشم . به او گفته شد آيا او را از ميان اسيران قريش مىكشى ؟ فرمود : آرى او در دشمنى با خدا بدانجا رسيد كه در حالى كه به سجده رفته بودم آنچنان گردن مرا لگدكوب كرد كه تنها هنگامى كه گمان بردم چشمانم بيرون مىآيند ، پايش را برداشت و روزى نيز در حالى كه به سجده رفته بودم ظرفى سرگين گوسفند آورد و بر سرم ريخت . و فرزندش وليد نابرادرى عثمان از مادر است كه در دامان او و پس از وى در دامان امويها ، نشو و نما يافت و با همان روحيهاى كه در ميان اعراب زشتتر و وقيحتر از آن يافت نمىشد ، خو گرفت ، او از جمله آزادشدگان ( طلقاء ) است كه به اتفاق ديگر اعضاى اين خاندان همچون ابو سفيان و غيره روز فتح مكه با اكراه اسلام آوردند و على رغم اينكه پيامبر ( ص ) با آنها مهربانى مىكرد و احسان مىنمود و كارهايى به ايشان واگذار مىكرد به اين اميد كه كمتر به اسلام كينه بورزند همواره در صدد فرصت مناسبى بودند تا نفرت و خشم خود را از اسلام ، به منصهء ظهور رسانند . ابن اثير از عبد اللّه بن الزبير نقل كرده است كه او گفته : در غزوه يرموك ، نوجوان بودم و نمىجنگيدم . وقتى مردم به جان هم افتادند نگاهم به گروهى روى تپهاى افتاد كه نمىجنگيدند نزد آنها رفتم و در آنجا ابو سفيان بن حرب و سران قريش را يافتم ( از آنها كه